عزيز ونگار : آخرين حلقه از عشق هاي اساطيري
داستان زير افسانه مردم طالقان ،الموت و نواحي شمالي ايران رايج بوده كه مدتها قبل به مانند ديگر داستانها وافسانه ها سينه به سينه ونسل به نسل ميهمان مردم آن منطقه بوده و گرما بخش شب نشيني هاي دوستانه آنها بوده. عزيز ونگار نيز به مانند ليلي ومجنون ،شيرين وفرهاد و.. پس از طي عشق زميني خود به عشقي آسماني وماورايي مي رسند و در روايتهاي هرگز به يكديگر نمي رسند. 
در داستان زير شعر جايگاهي بالا دارد و عزيز نيز شاعري توانا وخوش ذوق بوده كه بوسيله شعر هميشه پيروز مي شده ومانند ديگر قهرمانان داستانهاي افسانه اي وكهن در آخر پيروز و به هدف خود مي رسد. 
دو برادر كهن سال در روستای آردکانِ طالقان(منطقه اي در ميان رشته كوههاي البرز – مركزي .در حال حاضر در قسمت شمالي هشتگرد واقع شده است) ،زندگي مي كردند كه بچه دار نمي شدند . درویشی می‌آید و برای بچه‌دار شدن آن‌ها ، به هر کدام سیبی می‌دهد و نام و جنسیت بچه‌ها را مشخص می‌کند ( عزیز و نگار ) .زنان دو برادر همان شب باردار می‌شوند و در یک روز نیز زایمان می‌کنند .بچه‌‌‌ها بسیار زیبا هستند .آنها در كنار يكديگر بزرگ مي شوند و.عزیز و نگار به مکتب می‌روند و عاشق یکدیگر می‌شوند .پدر نگار می‌میرد .عزیز و نگار به قرآن ، قسم وفاداری می‌خورند و عهد و پیمان می‌بندند.عزيز براي آماده كردن مقدمات عروسي وخريد به قزوين مي رود و مادر نگار كه مخالف ازدواج اين دو بود پيغامي به خواهرزاده خود(كل احمد) كه در روستاي بالاروچ الموت زندگي مي كند واز نظر مالي هم ثروتمند هست مي فرستد تا براي عروسي با نگار بيايد.کل احمد می‌آید و نگار را عقد می‌کند.عزیز بر می‌گردد. و با صحنه غير منتظره عروسي نگار وكل احمد مواجه مي شود. موقع حرکت ، نگار به عزیز می‌فهماند که به زور او را شوهر داده‌اند . پس از مدتي عزیز عده‌ای از جوانان آبادی را با خود همراه می‌کند تا نگار را به زور برگردانند . کدخدای یکی از دهاتِ بین راه ، جوانان را منصرف می‌کند و بر می‌گرداند دوستان کل احمد تصمیم می‌گیرند عزیز را بکشند. نگار خبردار می‌شود و به عزیز پیغام می‌دهد.عزيز که آماده رفتن به روستاي كركبود بود پيغام را دريافت مي كند و روی گردنه می‌ماند و در آن‌جا به ملّا حسنِ کرکندی بر می‌خورد . وآنجا با ملا حرفشان مي شود و عزیز با شعر ، ملا حسن را خفت می‌دهد .ملا حسن به منزلش می‌آید و بلافاصله به بالاروچ می‌رود و دعانویسی می‌کند . نگار از او دعا می‌خواهد ، اما ملا حسن شعری به او می‌دهد تا با نگار طرح دوستی بریزد .نگار متوجه مي شود و جواب محکمی به ملاحسن می‌دهد و ملا از بالاروچ می‌رود . و ماجرا را به عزیز می‌گوید و او را به منزل خود دعوت می‌کند. در بين راه در روستايي ، عزیز سیبی می‌چیند و در جوابِ بدگویی پیرزنِ صاحبِ باغ ، برای او هجوی می‌ سراید .پیرزن با شناختن عزیز ، از او عذر می‌خواهد و یک دامن سیب به او می‌دهد.پس از رسيدن به خانه ملا، ملاحسن جلوتر می‌رود و به نامزد و خواهرش می‌گوید که خود را آماده کنند . عزیز وارد خانه‌ی آن‌ها می‌شود و با شعری به آن دو می‌فهماند که به پایِ نگار نمی‌رسند ملا حسن ، عزیز را به عروسی برادرش می‌برد و در آن‌جا ، عزیز را پایین مجلس می‌نشانند .عزیز هجوی می‌گوید و مردم، او را می‌شناسند وعذرخواهی می‌کنند .پس از آن عزیز به طرف بالاروچ حرکت می‌کند . کل احمد و نگار مشغول دروی جوی کوهی هستند . عزیز شعری برای نگار می‌گوید و او کار را رها می‌کند و به خانه می‌رود . عزیز ، پشتِ درِ خانه کل احمد مي نشيند . نگار پیغام می‌فرستد که به سرِ خرمن برود . عزیز در سرِ خرمن هر چه منتظر می‌شود ، نگار نمی‌آید . برایش پیغام می‌فرستد . نگار جواب می‌دهد که می‌آید . نگار به بهانه‌ی غذا بردن برای کل احمد ، از خاله‌اش اجازه می‌گیرد و از خانه خارج می‌شود .نگار سری به کل احمد می‌زند و سپس نزد عزیز می‌رود آن‌ها غذا می‌خورند و می‌خوابند . هوا ابری می‌شود و نگار نگران است لباس‌هایش خیس شود و لو برود عزیز شعری می‌خواند و هوا صاف می‌شود . خروس‌خوان می‌شود و نگار می‌خواهد برود تا کسی او را نبیند . عزیز شعری می‌خواند و خروس‌ها دیگر نمی‌خوانند هوا روشن می‌شود و احتمال می‌رود ،مردم آن‌ها را ببینند عزیز شعر دیگری می‌خواند وهوا دوباره تاریک می‌شود .آن‌ها از هم جدا می‌شوند و قرار می‌گذارند اولِ بهار ، عزیز برای خریدن برنج از گیلان بیاید و نگار را ببرد . عزیز به طالقان بر می‌گردد و شروع به ساختن قصری می‌کند تا بتواند از بالای آن ، بالاروچ را ببیند . پیرمردان آبادی می‌ترسند قصر خراب شود و روستا را نابود کند . آن‌ها برای عزیز شعری می‌گویند که برود قله‌ی کوه . عزیز به قله می‌رود و در میان برف‌ها مریض می‌شود و به کمک قاطرش به آردکان بر می‌گردد . دکتر تشخیص می‌دهد که عزیز، دردِ عشق دارد .نامه‌ای دروغین به نگار می‌نویسند که مادرت مریض است و کل احمد به او اجازه رفتن می‌دهد . نگار نزدِ عزیز می‌آید و او خوب می‌شود .نگار تمامی زمستان را پیش عزیز می‌ماند و کسی به مادرش نمی‌گوید که دخترت برگشته است . کل احمد در بهار به طالقان می‌آید تا از سرنوشت نگار و مادر او باخبر شود . کل احمد به خانه‌ی خاله‌اش می‌رود و او می‌گوید از نگار خبری ندارد . کل احمد به خانه‌ی عزیز می‌رود و نگار را با خود می‌برد. عزیز با چند نفر برای آوردن برنج به گیلان می‌رود پس از طي مسير آن‌ها به گیلان می‌رسند و عزیز از این‌که زنان همه‌ی کارها را انجام می‌دهند متعجب می‌شود و هجوی در رسم کارِ گیلانی‌ها می‌گوید . زنان به خیال این‌که آن‌ها دوره گرد هستند ، نزد آن‌ها می‌آیند . عزیز ناراحت می‌شود و هجوی برایشان می‌گوید .دختری به نام بانو ، شعری می‌گوید و عزیز جوابش را می‌دهد . زنان خوش‌شان می‌آید و به آن‌ها برنجِ مجانی می‌دهند و تمام بارشان را پر می‌کنند‌ . عزیز به خانه‌ی پدرِ بانو می‌رود که کدخدا است ، بانو عاشق عزیز می‌شود و از او می‌خواهد با هم فرار کنند .عزیز برای این‌که موقتا او را ساکت کند ، قبول می‌کند .اما شبانه با همسفرانش قاطرها را بار می‌کنند و می‌روند . بانو می‌فهمد و تا مسافتی دنبال آن‌ها می‌رود و سپس پشيمان مي شود و بر می‌گردد. آ‌نگاه عزیز نامه اي می‌نویسد و برای بانو می‌فرستد و از او عذار خواهي مي كند ومطالبي را عنوان مي كند. در راه برگشت از گيلان از دور عزیز ، کل احمد را می‌بیند که می‌خواهد به گیلان برود . به همراهانش می‌گویدبه دروغ به او بگویند عزیز مرده است و آنها قبري را نشان كل احمد مي دهند . کل احمد خوشحال می‌شود و سوغاتی‌هایش را به آن‌ها می‌دهد کل احمد بر روی قبری که فکر می‌کند قبر عزیز است ، می‌گرید . صاحبان قبر از راه مي رسند و کتک مفصلی به او می‌زنند.پس ازفرار كل احمد از دست صاحبان قبر عزيز وهمراهانش نيز راه مي افتند تا به خانه برسند.در بين راه عزيز از مكاني،نگار را بر روی پشت بام تشخیص می‌دهد . راهش را جدا می‌کند و با مقداری برنج و یک ماهی ، روانه بالاروچ می‌شود .عزیز ، نگار را موقع آب آوردن می‌بیند و با يكديگر صحبت مي كنند و با طرح نقشه اي نگار به خانه شوهر خود مي رود . عزیز به درِ خانه‌ی کل احمد می‌رود و می‌گوید دوست اوست . مادرِ کورِ کل احمد می‌گوید شاید عزیز باشد . نگار می‌گوید عزیز مرده است. مادر کل احمد با فهمیدن این موضوع ، اجازه می‌دهد او داخل خانه شود.عزيز برنج و ماهي را به نگار مي دهد تا شام بپزد . چند دختر به منزل کل احمد می‌آیند و از شباهت عزیز و نگار متعجب می‌شوند . نگار به آن‌ها می‌گوید نسبتی با هم ندارند . دخترها براي پي بردن به موضوع درخواستِ خواندنِ ( عزیز و نگار ) را می‌کنند . پیرزن مخالفت می‌کند و در اثر اصرار دخترها ، مجبور به موافقت می‌شود . عزیز شروع به خواندن می‌کند . پیرزن چندین بار ناراحت می‌شود و می‌گوید نخوان . هر بار ، دخترها پیرزن را کتک می‌زنند و می‌گویند بخوان .نگار ، جواب یکی از شعرها را می‌دهد . پیرزن عصبانی می‌شود و دخترها را با چوب از خانه بیرون می‌کند . عزیز از خانه خارج مي شود و برای خوابیدن به مسجد می‌رود . نگار به عزیز می‌گوید که بعد از خوابیدن خاله‌اش ، نزد او می‌آید . پیرزن ، پای نگار را با ریسمان به پای خودش می‌بندد و می‌خوابد .عزيز از نيامدن نگار متوجه موضوع مي شود وپنهاني به خانه آنها مي رود . عزیز ، پای نگار را باز می‌کند و یک کندو به جای آن می‌بندد . عزیز ، نگار را سوار قاطرش می‌کند و به طالقان می‌فرستد . صبح می‌شود و پیرزن لگدی به کندو می‌زند و زنبورها نیشش می‌زنند .پيرزن متوجه فرار مي شود و عزیز هم می‌گوید عروس تو ، قاطر مرا دزدیده است . نزد حاکمِ شرع می‌روند و او می‌گوید به ردّ قاطر بروید و هر کس مال خود را بگیرد . دنبال قاطر می‌روند و عزیز ، پیرزن را در گودالی می‌اندازد و هجوی هم برایش می‌خواند . کل احمد در راه برگشت به دسته‌ای مطرب بر می‌خورد و از آن‌ها می‌خواهد که برای عروسی‌اش بیایند .مطرب‌ها که ماجرا را می‌دانستند ، از کل احمد دست‌خط می‌گیرند که اگر عروسی برگزار نشد ، یک بارِ برنج و یک گاو از او بگیرند . به نزدیکی بالاروچ که می‌رسند ، کل احمد دستورِ ساز زدن می‌دهد . مادر کل احمد ، بر سر خودش می‌کوبد و به سمت آن‌ها می‌رود . کل احمد فکر ‌می‌کند مادرش می‌رقصد . مادرش ، واقعه را برای او تعریف می‌کند .مطرب‌ها گاو را می‌برند و برنج را به خواهش مردم ، می‌گذارند . کل احمد به طالقان می‌آید و از عزیز شکایت می‌کند . حاکم ، دو مامور به همراه او برای آوردن عزیز می‌فرستد . کل احمد به خانه‌ی خاله‌اش می‌رود . عزیز بدون این‌که خود را معرفی کند ، ژاندارم‌ها را به خانه‌اش دعوت می‌کند . عزیز به آن‌ها ناهار و پول می‌دهد و ماجرا را تعریف می‌کند . مامورها هم به حاکم می‌گویند نگار در حقیقت متعلق به عزیز است .حاکم طالقان ، عزیز و نگار و کل احمد را نزد حاکم الموت که برادر بزرگترش است ، می فرستد . حاکم می‌گوید هر کس شعر خوبی گفت ، نگار مال اوست . کل احمد شعر مزخرفی می‌گوید و حاکم عصبانی می‌شود . عزیز شعر خوبی می‌گوید و حاکم خوشش می‌آید . حاکم مهلت دیگری به کل احمد می‌دهد و از او می‌خواهد تا نگار را از بینِ چند زنِ پوشیده شده با چادر ، تشخیص دهد . کل احمد سه بار اشتباه تشخیص می‌دهد و عزیز در مرتبه‌ی اول ، نگار را می‌شناسد . نگار را به عزیز می‌دهند و همان‌جا ، برایشان هفت شبانه روز عروسی می‌گیرند . کل احمد به کرکبود می‌رود و خواهر ملا حسن را به زنی می‌گیرد . عزیز و نگار به آردکان بر می گردند و به خوشی زندگی می‌کنند . مدت دوری آن‌ها از یکدیگر ، دو سال بوده است . 
اما به روايت ديگري از روايت هاي متعدد داستان افسانه اي عزيز ونگار به داستاني بر مي خوريم كه خلاصه آن در زير آورده شده است: 
عزیز و نگار در مکتب خانه دهستان خود زمانی را به آموختن می پرداختند و آشنایی آنها در چنین مکانی به عشق و دلدادگی انجامید . اما عزیز که تهیدست و زحمتکش بود ناگزیر برای یافتن کار مانند همه جوانان و مردان طالقان راهی گیلان شود و به اشکور رحیم آباد بیاید . در این سالهاست که مردی ثروتمند که از خویشاوندان نگار بود و در الموت می زیست از نگار خواستگاری می کند اما نگار این ازدواج را به شرایطی موکول می نماید که اولاً همسرش باید مردی ادیب و شعر شناس باشد و دیگر اینکه باید در مسابقات کشتی گیله مردی شرکت کرده و پشت حریفان را به خاک بمالد نگار در این پیشنهاد به وصیت پدرش که گفته بود همسر مردی باشد که تن و اندیشه اش نیرومند و سالم ، عمل کند . بعلاوه نگار نیز عاشق عزیز شده بود و می دانست که این ویژگی ها در او وجود دارد . از این پس حوادث داستان به دربدریها و ناکامی ها و سختی فراوان یاد می گردد . عزیز و نگار می کوشند که در برابر همه آنها ایستادگی کنند . داستان پیش می رود تا جائی که مادر عزیز ، وارد داستان می شود . او که به شکست تدریجی خود واقف است نمی خواهد نگار را فاتح ببیند (حكايت عروس ومادر شوهر) و عزیز نیز در این کشمکش حیران است . به هرحال مادر عزیز برای آن که بتواند نگار را از صحنه بدر کند به عزیز که پرورده خود اوست و اینک سرگردان باقی مانده است می گوید: پسرم یکی از ما دو نفر باید از خانه بیرون برویم یا نگار یا من ... این را بدان که اجازه نمی دهم دختر بهاء الدین (نگار) تو را از من بگیرد . عزیز و نگار تصمیم می گیرند با پیر خردمند دهستان مشورت نموده و چاره اندیشی کنند . به خانه پیرمرد رفتند. پیرمرد تنها و ساکت نشسته بود . عزیز ماجرای خود را با او در میان گذاشت . پیرمرد ضمن گوش دادن به حرف هایش بر روی پرده بلندی تصویری را مي كشيد . وقتی سخن عزیز به پایان رسید ، پیرمرد از عزیز خواست که به تصویر روی پرده دقت کند ، متوجه شد که آنچه بر پرده نقش بسته تصویر خود اوست . عزیز به کنار تصویر رسید و آنرا سایه روشنی از دو انسان دیگر دید . یکی مادرش و دیگری نگار بود . به عقب رفت ، تصویر خود را واضح تر دید و سپس نزدیک شد و این بار سایه مادر را تاریک تر و چهره نگار را روشن تر دید . پیرمرد گفت تصویر از آن توست . آنرا بگیر . عزیز تصویر را گرفت و پاره نمود . سایه روشن تصویر مادر را دور ریخت . پیرمرد گفت از این لحظه برای تو خواستن و دوست داشتن ، یکی خواهد بود . امروز با کنار گذاشتن مادر خود انتخاب خود را کامل نمودی . بروید به پاکی آب و به روشنی نور و در حرکت رود ها به دریا بپیوندید . آنها از خانه پیرمرد بیرون آمدند و در چشم انداز خود سبزه زار هموار و زیبایی را مشاهده کردند . عزیز احساس کرد که همه چیز برایش معنای تازه پیدا کرد . زیبایی و حقیقت را در همه آنها می دید و سرانجام در سپیده دم روز بعد به کنار رودخانه اي رسيدند وناپديد شدند. امروز آن رودخانه که تا آن زمان آرام و خاموش بود ، با هیاهوی امواج خویش سرود زندگی جاویدان آن دو دلداده را می خواند . در روایتی دیگر پیکر آن دو دلداده در کناره چشمه ارمرود به صورت سنگی در آمد که زیارت گاه مردم آن سامان است.